X
تبلیغات
رایتل

حرص و طمع

حرص و طمع 

۱

حرص صفتى است نفسانیّه، که آدمى را وامى‏دارد بر جمع نمودن زاید از آنچه احتیاج به آن دارد. و این صفت، یکى از شعبه های حبّ دنیا، و از جمله صفات مهلکه، واخلاق مضلّه است. بلکه این صفت خبیثه، بیابانى است کران ناپیدا که از هر طرف روى به جایى نرسى و وادئى است بى‏انتها، که هر چند در آن فرو روى عمق آن را نیابى.
بیچاره‏اى که بر آن گرفتار شد گمراه و هلاک شد. و مسکینى که به این وادى افتاد دیگر روى خلاصى ندید، زیرا که: حریص، هرگز حرص او به جائى منتهى نمى‏شود و به حدى نمى‏ایستد. اگر بیشتر اموال دنیا را جمع کند باز در فکر تحصیل باقى است. و هر چه به دست او آید باز مى‏طلبد. و آن بیچاره مریض است و نمى‏فهمد. و احمق است و نمى‏داند. چگونه چنین نباشد و حال آنکه مى‏بینیم حریصى را که هشتاد سال عمر کرده است و فرزندى ندارد و این قدر از اموال و املاک و خانه و مستغلات دارد که اگر به فراغت بگذراند صد سال دیگر او را کفایت مى‏کند، و خود یقین دارد که: بیست سال دیگر عمر او نیست، باز در صدد زیاد کردن مال است. و تأمل نمى‏کند که: فایده آن چیست؟ و چه ثمره دارد؟ اگر از براى خرج است، آنچه دارد گاهى است که منافع آن وفا به خرج مدت العمر او مى‏کند. و اگر از براى احتیاط است، اگر آنچه دارد احتمال تلف مى‏رود هر چه تحصیل کند چنین خواهد بود. پس اگر این مرض، یا حمق نیست پس چه بلاست؟ و هر که به این مرض مبتلا شد خلاصى از آن مرض نهایت اشکال دارد.
و از این جهت حضرت رسول - صلّى اللّه علیه و آله - فرمودند که: هر گاه از براى فرزند آدم دو رودخانه طلا باشد باز رودخانه سوم را میطلبد. و اندرون او را هیچ چیزى پر نمى‏کند مگر خاک و فرمود که: آدمیزاده پیر مى‏شود و دو چیز در او جوان مى‏گردد و قوّت مى‏گیرد: یکى حرص. و دیگر طول امل. و از حضرت امام محمد باقر - علیه السّلام - مروى است که: حریص بر دنیا چون کرم ابریشم است، هر چه بیشتر بر دور خود مى‏پیچد راه خلاص او دورتر مى‏شود، تا از غصه بمیرد بعضى از بزرگان گفته است که: از عجایب امر آدمى زاده؟ آن است که: اگر او را خبر دهند که همیشه در دنیا خواهى بود حرص او بر جمع کردن مال زیادتر نخواهد شد از آنچه حال مى‏داند که چند صباحى بیش زنده نیست در صدد جمع آن است و این، از براى هر که تفحّص کند در احوال مردم ظاهر و روشن است.
ملکه قناعت
ضد صفت حرص، ملکه قناعت است. و آن حالتى است از براى نفس، که باعث اکتفا کردن آدمى است به قدر حاجت و ضرورت. و زحمت نکشیدن در تحصیل فضول از مال. و این از جمله صفات فاضله و اخلاق حسنه است. و همه فضائل به آن منوط، بلکه راحت در دنیا و آخرت به آن مربوط است. و صفت قناعت، مرکبى است که:
آدمى را به مقصد مى‏رساند. و وسیله‏اى است که: سعادت ابدى را به جانب آدمى مى‏کشاند، زیرا که: هر که به قدر ضرورت قناعت نمود و دل را مشغول قدر زاید نکرد همیشه فارغ البال و مطمئن خاطر است. و حواس او جمع و تحصیل آخرت بر او سهل و آسان مى‏گردد. و هر که از این صفت محروم، و آلوده حرص و طمع و طول امل گشت به دنیا فرو مى‏رود، و خاطر او پریشان، و کار او متفرق مى‏گردد. و با وجود این، چگونه مى‏تواند تحصیل آخرت نماید و به درجات اخیار و ابرار رسد؟ قناعت سر افرازد اى مرد هوش سریر طمع برنیاید ز دوش و از این جهت است که اخبار در مدح قناعت بى‏شمار است.
از حضرت رسول - صلّى اللّه علیه و آله - مروى است که فرمود: خوشا به حال کسى که هدایت به دین اسلام یابد، و به قدر کفاف به او برسد و قناعت کند و فرمود که: اى مردمان چندان سعى در طلب دنیا نکنید، که به هیچ کس نمى‏رسد مگر آنچه از براى او مقدّر شده است. و هیچ بنده‏اى از دنیا نمى‏رود مگر اینکه روزى‏اى که از براى او مقدّر است به وى برسد و در حدیث قدسى وارد است که: اى فرزند آدم اگر همه دنیا از تو باشد زیاده از قوت تو عاید تو نخواهد شد. پس هرگاه من به قدر قوت تو به تو برسانم و حساب او را از دیگرى جویم به تو احسان کرده خواهم بود مروى است که: موسى از حق - تعالى - سؤال کرد که کدام یک از بندگان غنى‏ترند؟ فرمود: هر کدام قانع‏ترند. حضرت امیر المؤمنین - علیه السّلام - فرمود که: اى فرزند آدم اگر از دنیا آن قدر مى‏خواهى که کفایت تورا کند، اندک چیزى از آن تورا سیر مى‏کند. و اگر زیادتر از کفایت مى‏طلبى، تمام آنچه در دنیا هست تو را سیر نخواهد کرد، و کفایت تورا نخواهد نمود. کاسه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد حضرت امام محمد باقر - علیه السّلام - فرمود که: زنهار، چشم نینداز به بالاتر از خود، و نگاه به آن مکن. و به معیشت پیغمبر خدا نظر کن، که خوراک او جو بود. و شیرینى او تمر بود. و هیزم او پوست درخت خرما، اگر به دست او مى‏آمد و از آن حضرت مروى است که: هر که قناعت کند به آنچه خدا به او مى‏دهد غنى‏ترین مردم است و حضرت امام جعفر صادق - علیه السّلام - فرمود که: هر که از خدا به اندک معیشتى راضى شود خدا نیز به اندک عملى از او راضى مى‏شود و از آن حضرت مروى است که: خداى - تعالى - مى‏فرماید: من چون بر بنده مؤمن تنگ مى‏گیرم محزون مى‏شود و حال اینکه او را به من نزدیکتر مى‏کند. و هر گاه او را معیشت مى‏دهم فرحناک مى‏گردد و حال اینکه او را از من دورتر مى‏کند و فرمود که: هر چه ایمان بنده زیادتر مى‏شود تنگى معاش او بیشتر مى‏گردد. و اخبارى که در فضیلت قناعت رسیده است از حد و حصر متجاوز است و همین خبر مشهور کافى است که:
عزّ من قنع و ذلّ من طمع یعنى: هر که قانع شد بر مسند عزت پا نهاد. و هر که را خار طمع در دامن آویخت به چاه مذلت افتاد به قناعت کسى که شاد بود تا بود محتشمه نهاد بود و انکه با آرزو کند خویشى افتد از خواجگى به درویشى
طریقه معالجه صفت حرص، و تحصیل ملکه قناعت
طریقه معالجه مرض حرص، تحصیل قناعت و ازاله مرض حرص است. و تحصیل صفت قناعت، آن است که: ابتدا تأمل کند در زحمت جمع مال، و تصدیع آن، و آفات دنیویه‏اى که از براى مال است، و حوادثى که در پى دارد.
شحنهه این راه چو غارت‏گرست مفلسى از محتشمى بهترست و ببیند که زیادتر از قدر ضرورت، دنیا را چه ثمر و چه فایده است؟ اگر از براى اولاد ذخیره مى‏کنى، بدان که: خداى تو و اولاد تو یکى است، آنکه روزى به تو داده به او نیز خواهد داد. تو غم فرزندى را مى‏خورى که از نطفه تو حاصل شده چگونه آنکه او را آفریده غم او را نمى‏خورد؟ به عزت خودش قسم که او از تو مهربان‏تر، و قدرت او بیشتر و اگر فرزند تو کسى است که باید به تنگى بگذارند اگر عالم را از براى او ذخیره بگذارى از دست او بیرون مى‏رود. جان من احتیاج فرزند به مال، در وقت حیات اوست، تو که چاره عمر او را نتوانى کرد، و قدرى زندگانى از براى او نتوانى نهاد، پس چرا در فکر روزى او زحمت مى‏کشى؟ نگارنده کودک اندر شکم نگارنده عمر روزى‏ست هم خداوندگارى که عبدى خرید بدارد فکیف آنکه عبد آفرید ترا نیست آن تکیه بر کردگار که مملوک را بر خداوندگار ساعتى سر به زانوى تفکّر نه، و به اطراف ولایات نظرى کن و دور و نزدیک را سیرى نما و ببین: کسانى که در عهد تو هستند چقدر کسانى هستند صاحب ثروت و جاه و حشمت و حال آنکه پدر ایشان از براى ایشان ذخیره‏اى نگذاشت. و چه اشخاص یافت مى‏شوند که به فقر و فاقه مبتلایند و حال آنکه اموال بسیار از پدر ایشان مانده بود. بسى پدران، خانه از براى فرزندان در شهرى ساختند و اولاد ایشان در ولایتى دیگر در خرابه مردند. و بسا ده و مزرعه در کشورى از براى ایشان به جهت قرص نانى در کشورى دیگر جان دادند. تو را از حوادث روزگار چه خبر، و از گردش افلاک چه اطلاع، چه مى‏دانى که تا چند روز دیگر عالم چه وضع خواهد بود؟ و اگر از براى خود جمع مال مى‏کنى، تو اول قدر عمر خود را معین کن و به اندازه آن جمع کن. تو چه مى‏دانى که نام تو در سال دیگر در دفتر مردگان ثبت خواهد بود یا در صحیفه زندگان؟ و چون قوت سال خود را دارى کفایت کن و حساب خود را زیاده مکن. علاوه بر این‏ها آنکه: تأملى کن و ببین: وقتى هست که سیر شوى و دیگر در صدد جمع مال نباشى؟ و هر چه اندوزى باز در فکر زیادتر مى‏سوزى. پس به یک مرتبه قانع شو و از همه زحمتها فارغ شو.
آن شنیدستى که وقتى تاجرى در بیابانى بیفتاد از ستوره گفت: چشم مرد دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور و چون در این‏ها تأمل نمودى، دیده بگشا و در احوال مردمان نظرى کن و ببین: در سیرت و طریقه اعاظم افراد بنى آدم، و اعزّه مخلوقات عالم، از: پیغمبران مرسل و اولیاى کمّل و محرمان حرم عزت، و باریافتگان حرم خلوت قرب رب العزه، که چگونه به قلیلى از دنیا اکتفا نمودند و به قناعت گذرانیدند، و زاید از قدر ضرورت را نگاه نداشتند.
و نگاه کن به شیوه مشرکین و کفار، از: هنود و یهود و نصارى و اراذل افراد بشر، که: چگونه در صدد جمع مال و تنعّم و التذاذ و زیاد کردن مایه و املاک و ضیاع و عقارند و یقین مى‏دانم که شک نخواهى کرد در اینکه: اقتدا به اعزّه خلایق، بهتر است از پیروى اراذل ایشان، بلکه هر که اندک شعورى داشته باشد مى‏فهمد که: کسى که حریص بر لذتهاى دنیویه است و حرص بر اکل و شرب و جماع و وقاع دارد، از افق انسان خارج، و در خیل بهایم داخل است، زیرا که: این‏ها از لوازم بهایم و چهارپایان است.

 

حرص و طمع 

۲

و هر چند کسى در این‏ها به مرتبه اعلى برسد، لذت او بیشتر از چهارپایان نخواهد بود. و هیچ حریص شکم پرستى نیست مگر اینکه: گاو و خر، از آن بیشتر مى‏خورند. و هیچ حریص بر جماعتى نیست مگر آنکه خروس از آن بیشتر جماع مى‏کند. و خود ظاهر است که از چنین صفتى چه اثرى خواهد دید.
از خواب و خورش ثمر نیابى کاین در همه گاو خر بیابى و تأمل کن در عزت قناعت، و فراغ بال، و اطمینان خاطر قانع. و چون در این‏ها تأمل نمودى در معالجه آن بکوش. و طریقه آن، این است که: در امر معیشت خود میانه‏روى و اقتصاد را پیشنهاد خود کنى. و راه مخارج را به قدر امکان سد کنى. و ملاحظه جزئى و کلى مخارج خود را بکنى. و هر چه ضرورى نیست و معیشت بدون آن ممکن است، از خود دور کنى، زیرا که: با وجود کثرت مخارج، قناعت ممکن نیست.
پس اگر تنها و منفرد باشى، اکتفا کن به جامه سبکى. و قناعت کن به هر غذائى که هم رسد. و نان خورش را کم بخور. و چون بخورى از یک نان خورش تجاوز مکن. و همچنین در سایر چیزهائى که به آن احتیاج است. و خود را بر این بدار تا عادت کنى و ملکه تو شود. و اگر صاحب عیال باشى هر یک را بر این قدر بدار. و جزئى خرجى که مى‏خواهى بکنى تأمل کن و ببین اگر زندگانى موقوف به آن نیست دست بردار. و هرگاه کسى به این نوع رفتار کند و بناى امر خود را بر این گذارد و قناعت و اقتصاد را پیشه خود سازد، از براى گذران به زحمت نمى‏افتد، هر چند عیالمند باشد. و محتاج به خلق نمى‏شود. همچنان که ظاهر و بیّن، و اخبار در آن صریح است.
حضرت پیغمبر - صلّى اللّه علیه و آله - فرمود که: محتاج نشد هر که میانه‏روى کرد و فرمودند: تدبیر کار، خود نصف معیشت است و فرمود: هر که قناعت کند خدا او را بى‏نیاز مى‏کند. و هر که اسراف کند خدا او را فقیر مى‏نماید و شک نیست که: هر که بناى قناعت گذارد از احتیاج به مردم خلاص مى‏شود. و از چاپلوسى و تملّق ناکسان، فراغت مى‏یابد. و در نزد خالق و خلق، عزیز مى‏گردد.
قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را قناعت کن اى نفس بر اندکى که سلطان و درویش بینى یکى چو سیراب خواهى شدن ز آب جوى چرا ریزى از بهر برف آبروى و از آن حضرت مروى است که: میانه روى و خاموشى به جا و راهنمائى نیکو، یک جزءاند از اجزاى نبوت و از حضرت امام جعفر صادق - علیه السّلام - مروى است که: میانه روى، امرى است که خدا آن را دوست دارد. و اسراف، چیزى است که: خدا آن را دشمن دارد، حتى دور انداختن هسته خرما. چون که آن هم به کار مى‏آید و حتى ریختن زیادتى شربت آبى و فرمود که: من ضامنم از براى کسى که میانه‏روى کند هرگز فقیر نشود و بعد از آنکه امر معیشت او بالفعل درست شد، دیگر از براى بعد مضطرب و مشوّش نباشد. و اعتماد بر فضل و کرم خدا کند. و بداند که روزى از براى او مقرر شده و به او خواهد رسید، اگر چه حرص نورزد و راهى از براى مداخل خود نداند.
ما آبروى فقر و قناعت نمى‏بریم با پادشه بگوى که روزى مقرّر است چگونه چنین نباشد و حال آنکه حق تعالى مى‏فرماید: وَ ما مِنْ دابَّه فی الارْضِ الا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها
[1] یعنى: هیچ جاندارى نیست مگر اینکه روزى او بر خداست و نیز مى‏فرماید: وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ [2] یعنى: هر که پرهیزکارى کند خدا او را از هر غمى، راه نجات مى‏بخشد. و روزى او را مى‏رساند از جائى که گمان نداشته باشد و حضرت رسول - صلّى اللّه علیه و آله - فرمود: که قرار داد خدایى آن است که روزى بنده مؤمن را نرساند مگر از جایى که گمان نداشته باشد.
و باید هر کسى در امر زندگانى و گذران خود نگاه به بالاتر از خود نکند. بلکه نظر به پست‏تر از خود نماید. و اطاعت شیطان را نکند، زیرا که: آن لعین نظر هر کسى را در امر دنیا به بالاتر از خود مى‏اندازد و به او مى‏گوید که: هان فلان و فلان را ببین چگونه تنعّم مى‏کنند؟ و چه طعامهاى لذیذى مى‏خورند؟ و چه لباسهاى نیکو مى‏پوشند؟ خود را از آنها پست‏تر مکن. و در طلب دنیا، سستى منماى.
و در کار دین چشم آدمى را به پست‏تر از خود مى‏گشاید و مى‏گوید: چرا خود را زحمت مى‏دهى و تعب مى‏کشى و چنین از خدا مى‏ترسى فلان و فلان از تو عالم‏ترند و این قدر نمى‏ترسند.
طمع و مفاسد آن
و آن عبارت است از: توقع داشتن در اموال مردم. و آن نیز یکى از فروع محبت دنیاست. و از جمله رذایل مهلکه و صفات خبیثه است. و حضرت رسول - صلّى اللّه علیه و آله - فرمود: زنهار که گرد طمع نگردى که آن فقر حاضرى است و حضرت امیر المؤمنین - علیه السّلام - فرمود که: از هر که خواهى استغنا کن تا مثل و نظیر آن باشى. و به هر که مى‏خواهى احسان کن تا بزرگ و امیر او باشى. و از هر که مى‏خواهى طمع کن تا بنده و اسیر او باشى و بندگى و خادمى طامع، امرى است ظاهر و روشن. همچنان که مشاهده مى‏شود که:
صاحبان همّت و مناعت طبع، نه کوچکى سلطان را مى‏کند و نه تملّق امیر و وزیر را مى‏گوید. اما صاحبان طمع، در رکاب ارباب جاه و دولت مى‏دوند. و در برابر اهل دنیا دست بر سینه مى‏نهند. و اگر به خدمتى سرافراز گردیدند روز و شب نمى‏آسایند تا آن را به انجام رسانند، که شاید از فضول اموال آنها چیزى بربایند. و این به غیر از خادمى و بندگى چیست؟ شخصى دو کودک را در راهى دید که: هر یک نانى داشتند و یکى از آنها قدرى عسل بر روى نان داشت، آن دیگرى از وى عسل خواست. گفت سگ من شو تا تو را عسل دهم. گفت شدم. صاحب عسل رشته‏اى به دهان او داد تا به دندان گرفت. و از عقب او مى‏دوید و صداى سگ مى‏کرد. و اگر آن کودک به نان خود ساختى سگ او نگردیدى.
از حضرت امام محمد باقر - علیه السّلام - مروى است که: بد بنده‏اى است بنده‏اى که او را طمعى است، که وى را به هر خانه مى‏کشد. و بد بنده‏اى است بنده‏اى که خواهشى دارد، که او را ذلیل مى‏گرداند و اخبار و آثار وارده در مذمّت طمع بى‏حد و بى‏نهایت است. و همین قدر در مذمّت آن کافى است که هر طامعى ذلیل و خوار، و در نظر مردم خفیف و بى‏اعتبار است. به طمع لقمه‏اى نان، بر در این و آن مى‏رود. و به جهت اخذ درهم و دینار، به خانه آن و این مى‏رود. گاهى خود را بنده کسى مى‏خواند که از پس مانده او خورد. و زمانى خود را برده خسى مى‏نماید که از متاع او چیزى برد. در تملّق بى‏سروپائى هزار دروغ بر هم مى‏بافد، تا جامه‏اى به جهت او بافته گردد. و در خوش آمد آدم پستى صد هزار رطب و یابس بر هم مى‏پیچد، تا تر و خشکى به دست او آید. سجده کافر را مى‏کند تا کلاهى بر سر نهد. و کمر خدمت فاسقى را بر میان مى‏زند تا کمرى بر میان بندد. زهى ذلت و حقارت چنین شخصى و مثال کسانى که به جهت اخذ مالى طمع را پیشه خود کرده و به هر نوعى ممکن باشد چیزى به دست آورده مثال آن زن روستائى است که: پیراهنى پوشیده بود و لباسى دیگر نداشت نامحرمى پیدا شد، دامن پیراهن را برچیده، روى خود را به آن پوشید و ندانست که اگر روى پوشیده شد چه جائى پیدا شد.
طامع بیچاره، مالى را به چنگ مى‏آورد و اما خود را خوار و خفیف مى‏کند. و صاحب مناعت نفس و بزرگى ذات، همّت خود را از آن بالاتر مى‏بیند که: به جهت فضول مال دنیا بر در خانه‏اى رود. و نان و پیاز خود را از الوان طعام دیگران بهتر مى‏داند. و به طمع جامه تازه، آبروى خود را کهنه نمى‏سازد.
چه خوب است تشریف میر ختن از آن به کهن جامه خویشتن گر آزاده‏اى بر زمین خسب و بس مکن بهر قالى زمین بوس کس و گر خود پرستى شکم طبله کن در خانه این و آن قبله کن نیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر به دوشابه خویش و هر طامعى اعتماد او به مردم زیادتر از اعتماد او به خداست، زیرا که: اگر اعتماد او به خدا بیشتر بودى طمع بجز از او نداشتى. و خود این مذمتى است که سر آمد همه مذمتهاست.
وقتى درویشى تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت: شنیده‏ام مالى در راه خدا نذر کرده‏اى که به درویشان دهى، من نیز درویشم. خواجه گفت: من نذر کوران کرده‏ام تو کور نیستى. پس گفت: اى خواجه کور حقیقى منم که درگاه خداى کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائى آمده‏ام. این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثّر گشته از دنبال وى شتافت و هر چند کوشید که چیزى به وى دهد قبول نکرد.
آرى؛ چگونه کسى که روى از در خانه خدا برتافت کور نباشد و حال آنکه چنین درگاه را گم کرده؟ چگونه کر نباشد و حال اینکه آیه کریمه ا لَیْسَ اللَّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ یعنى: آیا خدا کافى نیست از براى بنده خود؟ )
[3] را نشنیده، و اگر شنیده و باور نکرده، خود کافرى است مطلق، نعوذ باللّه.

[1] . سوره طلاق، آیه3. [2] . سوره هود، آیه6. [3] . سوره طلاق، آیه3.
ملا احمد نراقی ـ معراج‎السعادة، ص281

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد